راه بازگشت

مطالب عرفانی هنری و علوم باطنی را در این وبلاگ خواهید دید انشاالله

برنادت سوبيرو مقدسه شهر لورد فرانسه است كه در سال 1844 ميلادي ديده به جهان گشود و در چهارده سالگي 18 مرتبه مريم مقدس را رويت كرد و به دستور بانو چشمه اب شفا بخشي جاري كرد كه تا به امروز هزاران هزار بيمار لاعلاج و صعب العلاج را شفا داده است . وي در 35 سالگي در اثر سل استخوان جان سپرد . و سي سال پس از مرگش به دستور مقامات نبش قبر شد . دليل نبش قبر اثبات قديسه بودن اين بانوست . در كمال حيرت بدن پاك و دست نخورده برنادت در تابوت نمايان شد . اين در حالي بود كه لباسها و تابوت برنادت پوسيده بود !  برنادت قديسه اعلام شد .  جسم اين بانوي مقدس تا به امروز در يك تابوت شيشه اي در شهر نورز فرانسه نگهداري مي شود .

 

براي كساني كه به خدا ايمان دارند هيچ توضيحي لازم نيست و براي كساني كه به خدا اعتقاد ندارند

هرتوضيحي ناكافيست .  

 

 

آن روز من با دو دختر ديگر رفته بودم ساحل رودخانة گيو . ناگهان صدايي شبيه خش خش شنيدم. مثل وقتي باد ، برگ هاي درخت را تكان مي دهد . برگشتم سمت صدا ، اما درخت ها به وضوح آرام بودند و صدا از آن ها نبود. بعد بالا را نگاه كردم . يك غار آن جا بود و من جلوي آن ، بانويي را ديدم كه لباس سفيد زيبايي پوشيده بود با كمربندي كه مي درخشيد. بالاي هر كدام از پاهايش يك رز زردِ روشن بود . همان رنگي كه تسبيحش هم داشت . من چشم  هايم را ماليدم تا درست ببينم و دستم را بردم بالا كه صليب بكشم . هيچ وقت ، اين كار را درست بلد نبودم و آن لحظه هم دستم پايين افتاد . بعد آن بانو به خودش صليب كشيد و من در تلاش دومم همان طور كه دست هايم مي لرزيد ، توانستم آن كار را بكنم .

بعد وقتي بانو تسبيحش را بين انگشت هايش چرخاند ، بدون اين كه لب هايش تكان بخورد ، من شروع كردم به ذكر گفتن . به محض آن كه مكث كردم و چيزي نگفتم ، او ناپديد شد .

من از دو همراهم پرسيدم چيزي نديده ايد ؟ گفتند نه، و مي خواستند بدانند من دارم چه كار مي كنم ؟ به شان گفتم بانويي را با لباس زيبايي ديدم ، اما او را نمي شناختم . چيز بيشتري به شان نگفتم و آن ها گفتند من رفتار احمقانه اي داشته ام . يك شنبه بعد برگشتم آن جا . دست خودم نبود . انگار به آن سمت كشيده مي شدم .

بار سوم ، بانو با من حرف زد و از من خواست تا پانزده روز ، هر روز بيايم آن جا . من گفتم مي آيم و بعد بانو از من خواست به كشيش ها بگويم آن جا يك عبادتگاه بسازند . همين طور به من گفت از رود ، آب بنوشم . من رفتم سمت Gave  ، تنها رودي كه مي توانستم ببينم . اما بانو به جاي ديگري اشاره كرد . آن جا زمين ، فقط كمي خيس بود . در واقع گل بود . با انگشت هايم زمين را كندم ، فقط تر بود و من ادامه دادم . بعد آب پيدا شد ، آن قدر كه مي توانستي از آن بخوري و بانو ناپديد شد .

من تا  15  روز ، هر روز آن جا رفتم و هر بار به جز يك دوشنبه و يك جمعه ، بانو ظاهر مي شد و از من مي خواست رودخانه را پيدا كنم و خودم را در آن بشويم و به كشيش ها بگويم آن جا عبادتگاهي بسازند .

(كشيش در جواب درخواست برنادت گفت : دروغ مي گويي. گفت : به بانو بگو بايد خودش را معرفي كند .) من هر بار از او مي پرسيدم و حرف كشيش را هم به او گفتم. اما بانو كمي خم شد ، لبخند زد و چيزي نگفت .

بار آخر، من باز از او خواستم اسمش را به من بگويد . لبخند زد و برگشت . من سه بار از او خواستم . بعد بانو دست هايش را به سمت بالا دراز كرد ، به آسمان نگاه كرد و گفت : من باكرة باردارم . او سه راز به من گفت كه تا به حال با هيچ كس دربارة آن ها حرف نزده ام .

 

برنادت سوبيرو  14  ساله بود كه بانو را ديد . او بچة  بزرگ يك خانوادة  8  نفره بود ، اهل نورز Nevers  در جنوب فرانسه . پدرش آسيابان بود و مادرش رختشويي مي كرد . او بعد از اين اتفاق به صومعه رفت و راهبه شد . برنادت از بچگي ، تنگي نفس داشت و در صومعه ، سل استخوان سراغش آمد. برنادت در  35  سالگي (آوريل  1879) از دنيا رفت .

در  1909  بعد از نبش قبر، ديدند جسد او دست نخورده و سالم است . هر چند صليب و تسبيحي كه دستش بود ، زنگ زده بود . دوباره دفنش كردند و در  1919  ديدند هنوز سالم و زيباست مثل روز اول . ديگر دفنش نكردند . او را گذاشتند توي تابوتي شيشه اي در كليساي كوچكي كه بالاخره كشيش ها در آن جا كه بانو گفته بود، ساخته بودند . اگر گذرتان به جنوب فرانسه افتاد ، مي توانيد برويد و او را كه با صورت آرام و معصوم ، خوابيده ، ببينيد. آدم هاي زيادي هر سال به زيارت او و چشمه اي كه بانو ، برنادت را به جست وجويش فرستاد ، مي روند . آب اين چشمه، خيلي ها را شفا داده است .                            

هنگاميكه مادر وازو به راهبگان نوآموز خود اعلان كرد كه برنادت به زودي به صومعه گيلدارد مقدس وارد خواهد شد ، نمي توانست خوشي و مسرت خود را از ديدن چشماني كه بانوي مقدس ما را رويت كرده اند پنهان كند .

 

ما لذت او را هنگاميكه برنادت را در زيارتگاهش ديديم  حس كرديم و چشيديم . چشمانش بسته بود اما او آنجا بود دست نخورده و سالم . بله همان صورتي كه نور خيره كننده و اسرار آميز بانوي قديس  بر روي آن تابيده بود ، صورتي كه انوار راز آلود باكره مقدس بر روي آن منعكس شده بود ! سالم و دست نخورده بود . آن لبهايي كه با مريم مقدس سخن گفته بود سالم و پاك باقي بود . آن دستهايي كه توسط دستان مريم مقدس به طرف چشمه ماسابي هدايت شده بود كه براي ما با زحمت حفر كند و با خاك مقدس ماسابي خراشيده شود تا براي ما چشمه معجزه آساي توبه را جاري كند .

 

 

   

تصوير واقعی از چشمه ای که به دست برنادت ايجاد شد

 

بله همان پوست لطيفي كه با خاك مقدس ماسابي خراشيده شد الان اينجاست سالم و پاك . سالم و دست نخورده . قلبي به وسعت اقيانوس با آن همه مهرباني كه در عشق مسيح و مادرش مي تپيد و براي گناهكاران در سراسر عالم طلب بخشايش مي كرد سالم و درست اينجاست . انگار كه او فقط به يك خواب آرام فرو رفته است و منتظر است كه يك فرشته از بهشت او را بخواند تا دوباره بر روي پاهايش برخيزد . چقدر آرام و زيبا آرميده است اين فرشته ! بله خداوند نخواست كه او به تمامي از ميان ما انسانهاي فلك زده برود . برادران و خواهرانش را كه به خاطر آنها جان خود را داد ترك نكند . بله او هنوز در ميان ماست .برنادت سوبيرو !

 

 

 

پس از سي سال عدم فساد جسد در گور، بدن خواهي ماري برناده  مقدس براي امتحان نبش قبر شد .

  دليل امتحان ،  مقدس بودن وي بود . هنگاميكه سنگ قبر برداشته شد بلافاصله تابوت نمايان گشت . تابوت به اتاقي كه براي آن تعبيه شده بود و دو تا سه پايه با روميزي پارچه اي در آن قرار داشت منتقل شد .  در گوشه اتاق يك ميز بود كه با روميزي پارچه اي سفيد رنگ پوشيده شده بود و باقيمانده بدن برنادت قرار بود روي اين ميز  قرار گيرد . تابوت باز نشده بود و پيچهاي آن باز شد و يرب لحيم كاري شده آن برداشته شد . درب تابوت  چوبي  گشوده  شد و بدن سالم نگهداري شده خواهر برنادت را نمايان كرد .كمترين اثري از بوي نامطبوع به مشام نمي رسيد .

 

خواهري كه وي را سي سال پيش خاكسپاري كرده بود متذكر شد كه فقط دستانش  مقدار ناچيزي از بين رفته . يك نفر جراح و دكتر كه در زمان نبش قبر حضور داشتند و سوگند ياد كرده بودند به اين صورت توضيح مي دهند   .

 

 

 

تابوت در حضور اسقف  نورز ، شهردار شهر نورز و قائم مقام  قانوني  وي و خود ما با در دست داشت چندين حكم قانوني و تصويب نامه  گشوده شد  ما متوجه هيچ بوي نامطبوعي نشديم و بدن وي طبق سفارش خودش در يك جامه رهبانيت پوشيده شده بود . البسه مرطوب شده بود. فقط صورت و دستها و ساعدها از لباس بيرون بود .

 

سر اندكي به سمت چپ متمايل شده بود صورت سفيد و رنگ پريده بود . پوست به ماهيچه ها متصل بود و ماهيچه ها هم به استخوان ها متصل و پيوسته بود . حفره چشمها با پلكها پوشيده شده بود . ابروها در طاق بالاي چشمها به پوست متصل بودند  . مژه هاي چشم راست به پلكها متصل  بود . بيني گسترده  شده بود . لبها مقدار اندكي از هم باز شده بود و دندانها از لاي آن سالم به نظر مي رسيد . دستها بر روي سينه به هم گره زده شده بود  و صليبي در دست مشاهده مي شد .

 

 

 

و اين همان صليب است

 

 

اين همان صليبيست که قديسه سوبيرو در تابوت به مدت سی سال در دستانش نگه داشته بود

 

و ناخنها و دستها كاملا سالم و حفاظت شده بود . دستها هنوز يك تسبيح زنگ زده را ميان خود داشتند . رگهاي ساعدها بيرون زده بودند .

 

پاها هم همچون دستها لاغر بود و ناخنهاي پاها هم سالم و بي عيب باقي مانده بود . يكي از ناخنهاي پاها هنگام شستشوي جسد افتاده بود . وقتي كه البسه در آورده شد و حجاب از روي سر برداشته شد تمام بدن خشك شده قابل رويت شد كه خشك و شق شده بود .  تمام اعضا خشك شده بود . معلوم شد كه موها كه كاملا كوتاه شده بود به سر متصل بود و هنوز به جمجمه پيوسته بود . گوشها در وضعيت كاملا سالم و محافظت شده قرار داشت . و طرف چپ بدن بالاتر از طرف راست بود . شكم به طرف داخل مقعر شده بود و مثل همه جاي بدن خشك شده بود . وقتي به آن ضربه زده مي شد مانند يك تكه مقوا از آن صدا بلند مي شد .زانوي چپ به بزرگي  زانوي راست نبود .دنده ها  به خاطر كشش ماهيچه ها برآمده شده بود .

 

جسد سفت شده بود و بنابراين مي شد براي شستن آن را به طرف جلو و عقب چرخش داد . قسمتهاي پايين تر بدن مقدار كمي سياه شده بود .

 

به نظر مي رسيد كه اين به دليل مقدار بالاي كربن موجود در تابوت به وجود آمده باشد . گواهي كه در آن ما حسب وظيفه اين اظهارات را تقديم كرديم كاملا به درستي و به دور از هر گونه خطا و اشتباه ثبت شده است . نورز  22  سپتامبر  1909  دكتر ديويد جوردن .

 

 

 

اين همان صندليی است که برنادت مقدس بر روی آن فوت کرد . وقتی حالش بد شد در اتاقش در دير بر روی اين صندلی نشست و با صدای بلند آهنگی رو خوند که دعا بود و بعد همان دعايی که مريم مقدس به او آموزش داده بود خواند و بر روی اين صندلی فوت کرد .

 

 

اينجا هم اتاق برنادت مقدس در ديری در نورز است که به مدت  ۱۳  سال در آنجا راهبه بود و باز همان صندلی

 

راهبه ها بدن او را شستشو دادند و آن را در يك تابوت جديد قرار دادند كه با روي پوشانده شده بود و با پارچه ابريشم سفيد پوشش داده شده بود . در همان ساعات اوليه كه بدن در مجاورت جريان هوا قرار گرفت كم كم شروع به سياه شدن  كرد . بنابراين درب تابوت دوجداره را بستند لحيم كاري و ميخ و پرچ شد و توسط  7  مهره آن را مهر و موم كردند . كارگران دوباره بدن برنادت را به زيرزمين آوردند . ساعت  5/5  بعد از ظهر بود كه آزمايشاتشان تمام شد .

 

اين واقعيت كه بدن برنادت در طول اين همه سال ، سالم و درست باقيمانده لزوما معجزه نيست . اين واقعيت به خوبي شناخته شده كه اجساد در انواع به خصوص خاك به درجات مختلفي شروع به تجزيه و از هم پاشيدن مي كنند و ممكن است به تدريج موميايي شوند . ولي به هر حال در مورد برنادت اين موميايي شدن  به طرز عجيبي حيرت آور است . بيماري او و وضعيت بدنش در هنگام مرگ و رطوبت زيرزمين دير جوزف  مقدس  قاعدتا بايد باعث پوسيدگي گوشت و بدن وي مي شده است .  ( لباسهاي رهبانيت برنادت مرطوب بود و تسبيح دستش زنگ زده بود و صليب تسبيحش در اثر رطوبت سبز رنگ شده بود ) .

 

 

 در سالهاي بعد در  3  آوريل  1919  يك مجوز ديگر براي بررسي بيشتر و آزمايشات بر روي بدن برنادت مقدس صادر شد . دكتر تالون و دكتر كمت در حضور اسقف شهر نورز ، رئيس پليس ، نماينده شهردار و ديوان محاكمات كليسا ، آزمايشات را رهبري مي كردند . همه چيز درست مانند آزمايشات قبلي در ده سال پيش بود . همه حضار سوگند نامه را خواندند و درب زيرزمين گشايش شد و جسد به درون يك تابوت جديد منتقل شد و دوباره خاكسپاري شد . همه كار  مطابق با حكم قانوني و قوانين مدني  انجام شد  . بعد از اينكه پزشكان آزمايشاتشان را انجام دادند و كارشان به اتمام رسيد هر كدام به داخل يك اتاق  جداگانه  رفت كه نتيجه آزمايشات و مشاهداتش را بر روي كاغذ منتقل كند . آنها حق مشورت و گفتگو با يكديگر را نداشتند .

 

هر دو گزارش از هر نظر دقيقا به هم مطابق بود و همچنين با گزارشات دكتر جوردن و دكتر ديويد در سال  1909  مطابقت داشتند . يك موضوع با اهميت جديد در مورد بدن برنادت وجود داشت . و آن مقداري  زنگار و يك لايه از نمك كه به نظر مي رسيد از املاح كلسيم باشد بود كه احتمالا در اثر شستشوي بدن در هنگام آزمايشات اوليه ايجاد شده بود .

  

هنگاميكه تابوت بازگشايي شد پيكر كاملا سالم و بي بو ظاهر شد ( دكتر تالون در اين مورد دقيق تر گزارش كرده بود كه هيچ بوي نامطبوعي ناشي از فساد به مشام نمي رسيد و هيچكدام از حضار از اين بابت ناراحت نشدند ) جسد عملا موميايي شده بود و با يك تكه از زنگ و يك لايه جالب توجه از نمك كه به نظر ملح كلسيم مي نمود پوشيده شده بود . اسكلت كامل و درست بود و منتقل كردن آن به روي ميز كار دشواري  نبود و مي شد به راحتي آن را جابجا كرد . پوست برخي از نواحي اندكي از بين رفته بود اما در بيشتر نواحي پوست سالم وجود داشت در برخي جاها رگها هم قابل رويت بودند .

 

 

  

در ساعت  5  بعد از ظهر همان روز جسد دوباره در دير جوزف مقدس در حضور اسقف اعظم و مادر فورستير و رئيس پليس خاكسپاري شد . اين قسمتي از گزارش دكتر كامت است :

 

بنا بر درخواست اسقف نورز من قسمت عقبي دنده هاي پنجم و ششم اثر مقدس را جدا كردم و برداشتم من متوجه يك جسم سخت و پايدار در قفسه سينه شدم كه همان كبد بود كه با ديافراگم احاطه شده بود .  من همچنين يك تكه از ديافراگم و قسمت زيرين كبد را جدا كردم و مي توانم قاطعانه بگويم كه اين ارگانها از نظر محافظت شدگي در شرايط عالي قرار داشتند . من همچنين دو تا استخوان كشكك زانو را بيرون آوردم پوست اين نواحي كاملا به استخوان متصل يود و زانوها با جرم بيشتري از ملح كلسيم پوشيده شده بود . من همچنين قطعاتي از ماهيچه هاي راست و چپ قسمت بيروني رانها را از جا بلند كردم اين ماهيچه ها هم با نحوي عالي سالم و محافظت شده بودند و هيچ آثاري از فساد و تباهي در آنها به چشم نمي خورد .

 

از اين آزمايشات من به اين نتيجه رسيدم كه بدن برنادت مقدس كاملا سالم وپاك است . اسكلت كامل است ماهيچه ها مقداري دچار آتروفي (كوچك شدن ) شده اند . ولي از نظر حفظ شدگي در شرايط كاملا مطلوبي به سر مي برند . فقط پوست كه مقداري خشك شده و چروك خورده و به نظر مي رسد كه رطوبت موجود در تابوت بر روي آن اثر گذاشته باشد . پوست مقداري به طيف رنگي خاكستري مي زند و با لايه اي از زنگار پوشيده شده و مقدار زيادي كريستال و نمك كلسيم بر روي آن موجود است ولي بدن اصلا نه فاسد شده و نه تجزيه جسد بر  روي آن صورت نگرفته . اگرچه اين كاملا نرمال و قابل انتظار است بعد از يك دوره زماني طولاني در يك زير زمين خارج از خاك قرار گرفتن .

 

                                                         سوم آوريل  1919  دكتر كامت .

  

در سال  1925  ميلادي براي بار سوم و آخر پيكر برنادت مقدس نبش قبر شد . دومرتبه از دكتر كامت در خواست شد كه مراحل كار را سرپرستي كند . در طي مراحل جراحي دكتر كامت  كل بدن برنادت مقدس را در باند پيچي كرد و فقط دستها و صورت را بيرون گذاشت . بدن برنادت دوباره به داخل تابوت منتقل شد اما پوشيده نشد . در اينجا بود كه قسمتهاي مختصري از صورت دچار فساد شد بنابراين با لايه نازكي از موم پوشانده شد . اين يك تمرين ساده و پيش پا افتاده در فرانسه بود و بيم آن مي رفت كه جسد متلاشي شود .

  

رگه هاي سياهي روي صورت و فرورفتگي چشمها و بيني ممكن بود آثار نامطلوبي به جا گذارد . بيم آن مي رفت كه  فساد كل پيكر مقدس را در بر گيرد .  همچنين دستها هم براي محافظت بدن عمليات رويشان انجام شد . سه سال بعد در دومين شماره بولتن دكتر كامت گزارش سومين نبش قبر را منتشر كرد :

 

من علاقمندم كه سمت چپ قفسه سينه را بشكافم و دنده هاي آن قسمت را كنار بزنم و قلب را كه مطمئنم سالم باقي مانده بيرون آورم . از آنجا كه بدن اندكي به سمت چپ تكيه داده شده بود ، بيرون آوردن قلب بدون ايجاد يك جراحت بزرگ كار دشواري مي نمود همانطور كه  مادر سوپريور توضيح داده بود قلب مقدس يك تمايل و كششي داشت كه با كل بدن باقي بماند. و اسقف اعظم هم توصيه كرده بود كه بر اين كار پافشاري نكنم من خودم را متقاعد كردم كه دو سمت چپ بدن ار نشكافم و دو دنده سمت راست را بيرون بياورم كه به نظر كار ساده تري مي نمود .در طول اين آزمايشات مصيبت فراواني كشيدم . اسكلت در وضعيت حفاظت شده كامل به سر مي برد . بافت هاي رشته اي ماهيچه ها ( كه هنوز نرم و قابل ارتجاع و پايدار بودند ) ، همچنين رباط ها و پوست و بالاتر از همه اينها وضعيت غير منتظره و سلامت كامل كبد بعد از  46  سال من را متعجب كرد . تصور مي شود كه اين عضو كه اساسا خيلي نرم است تمايل دارد كه خيلي سريع فرو ريزد و سريعا تجزيه و فاسد شود  يا به سختي يك تكه گچ در آيد  اما هنگاميكه اين عضو بريده شده كاملا نرم و در وضعيت نرمال و طبيعي خود بود . و من تمامي حضار را متوجه كردم كه اين به نظر يك پديده عادي و نرمالي نمي آيد .

 

 

 

يك تابوت كريستالي براي برنادت مقدس تهيه شد . او در صومعه گيلدارد مقدس در كليساي نورز جايي كه وي به مدت  13  سال در آنجا زندگي كرده بود منتقل شد . وي تا  3  اگوست  1925  بدون هيچ انهدامي در معرض ديد عموم قرار گرفت  يك خواهر مقدس و يك كشيش به بازديد كنندگان خوشامد گويي مي كردند و در مورد زندگي برنادت و پيامهاي مريم مقدس با آنها صحبت مي كردند

اولین باری که به غار رفتم  11  فوریه  1858  بود . من با دو دختر بچه دیگر برای جمع کردن هیزم رفته بودیم .

( خواهرش تیونت و دوستشان « جین ابادی » با نام مستعار « بالورن » ) .

 وقتی به آسیاب رسیدیم از دو دختر دیگر پرسیدم که آیا  دوست دارند ببینند آب آسیاب در کجا به رودخانه گیو می رسد ؟ و آنها گفتند بله . و ما از آنجا به بعد آبراه را دنبال کردیم . وقتی به آنجا رسیدیم ( آخر ماسابیل ) خود را در مقابل یک غار دیدیم . آن دو همراهم چون نمی توانستند جلوتر بروند از آب رد شدند  و من خود را در طرف دیگر آب تنها یافتم . آنها همانطور که از آب رد می شدند شروع به گریه کردند و من پرسیدم چرا گریه می کنيد ؟ گفتند چون آب خیلی سرد است . من با التماس از آنها خواستم که کمک کنند چند تکه سنگ به داخل آب بیندازیم . به این ترتیب مجبور نبودم برای عبور از آب جورابهایم در در بیاورم . آنها گفتند همانطور که ما آمده ایم تو هم بیا . بعد من کمی دیگر جلو رفتم ببینم می توانم بدون در آوردن جوراب بروم . ولی موفق نشدم .

 

من به طرف غار برگشتم که جورابهایم را در بیاورم . من تازه به سختی یک لنگه جورابم را درآورده بودم که ناگهان صدایی شبیه تند باد شنیدم . سرم را به طرف چمنزار برگرداندم و دیدم بادی نیست و درختها تکان نمی خورند . می خواستم جوراب دیگرم را در بیاورم که دوباره همان صدا را شنیدم . همین که سرم را به طرف غار بالا بردم بانوی زیبا و سفید پوشی را دیدم که پیراهنی سفید با کمر بندی آبی پوشیده بود و روی هر کدام از کفشهایش یک گل زرد رنگ داشت . که هم رنگ زنجیر تسبیحش بود و دانه های تسبیحش هم سفید بود .

 

 

مجسمه حضرت مريم در غار ماسابي

 

بانو به من اشاره کرد که جلو بروم . اما من از شدت وحشت خشک شده بودم و نمی توانستم تکان بخورم . فکر می کردم که دچار توهم شده ام .چشمهایم را مالیدم .  اما بی فایده بود . دوباره نگاه کردم و همان بانوی زیبا را دیدم . بعد دستم را در جیبم کردم و تسبیحم را درآوردم . می خواستم با دستهایم علامت صلیب بکشم اما موفق نشدم دستم را روی پیشانیم بالا بیاورم و دستم پایین افتاد . دوباره سعی بیشتری کردم اما باز هم موفق نشدم .

 

بانو تسبیحی را که داشت در دستش نگه داشت و صلیب کشید . بعد من دیگر نمی ترسیدم . تسبیحم را گرفتم و صلیب کشیدم . از آن لحظه به بعد دیگر آشفته نبودم . در حضور بانو زانو زدم و شروع به تسبیح گفتن کردم و همچنان به او نگاه می کردم . بانو دانه های تسبیح را در دستش به حرکت در می آورد ولی لبهایش تکان نمی خورد . وقتی ذکر گفتن من تمام شد بانو به من اشاره کرد که نزدیک شوم . اما من جرات نداشتم . بعد ناگهان تصویر محو شد .

 

من بلند شدم که لنگه دوم جورابم را در بیاورم و از آب کم عمق کنار غار رد شوم و به آن دو نفر دیگر بپیوندم . بعد ما رفتیم . در راه از آنها سوال کردم که شما هم او را دیدید ؟ آنها گفتند نه ؟ مگر تو چیزی دیدی ؟ و من گفتم نه وقتی شما ندیده اید خوب من هم ندیده ام .

 

من فکر می کردم خیالات کرده ام و آنها در تمام طول راه به من اصرار می کردند و می پرسیدند که چه چیزی دیده ام . من نمی خواستم به آنها بگویم اما آنقدر اصرار کردند که بالاخره تصمیم گرفتم به آنها بگویم . اما به شرط اینکه برای هیچ کس نگویند  .

 

و آنها قول دادند که به کسی نگویند . آنها به من گفتند که دیگر هرگز نباید به آنجا بروم و خودشان هم همینطور . آنها فکر می کردند که ممکن است خطری برایمان داشته باشد و یک نفر می خواهد آسیبی به ما برساند . من گفتم نه چنین چیزی نیست . به محض اینکه به خانه رسیدیم آن دو گفتند که من بانوی سفید پوشی را دیده ام . این اولین باری بود که بانو جلوی چشم من ظاهر می شد .

 

 

 

پورتره برنادت سوبيرو

 

ارتباط برنادت با بانو در یک حالت و شرایط بی نهیات فقیرانه شروع شد . درست همانطور  که عیسی مسیح در یک آخور محقر به دنیا آمد ، مریم مقدس در ماسابیل ظاهر شده بود . غار گل آلوردی که پر بود از آشغالهایی که آب با خودش آورده بود . و او در یک لباس  ساده سفید ظاهر شد . این یکی از شگفت انگیز ترین و بی واسطه ترین مکالماتی است که تا به حال بین یک انسان و مادر مقدس صورت پذیرفته است و طی  این مکالمات برنادت درک کرد  که فقری بالاتر از فلاکت ، گرسنگی ، سرما ، جهالت و نادانی بیماری ،  مرگ ،  در طبقه پایین اجتماعی بودن و ...  هم وجود دارد . و این فقر ، چیزی نیست جز گناهان انسان . برنادت با وجود فقر و فلاکت ، ثروت معنوی ارزشمندی داشت  و پر شده بود از فیض و برکات الهی . او درک کرده بود که ثروت واقعی در رحمت  خداست . خدایی که اگر خود را تسلیم فرمان او کنید ، گناهانتان  را می بخشاید و هدایت می کند  .  برنادت دعوت بانو را پذیرفت . در ابتدا با درخواست ساده بانو برای  15  مرتبه رفتن به ماسابیل موافقت کرد و بعد هم رسالت بزرگش را در طول دوره زندگی اش به انجام رساند .

 

 14  فوریه  1858

 

بار دوم ، یکشنبه بعدی بود . من دوباره به آنجا رفتم چون کششی باطنی مرا به آنجا فرا می خواند . مادرم به من اجازه نمی داد که به ماسابیل بروم . بعد از عشای ربانی ، من و آن دو دختر دیگر ، دوباره پیش مادرم رفتیم که از او اجازه بگیریم دوباره به آنجا برویم . او نمی خواست به ما اجازه بدهد . می گفت می ترسد که من در آب بیفتم . و همچنین نگران بود که من نتوانم خودم را برای عبادت شبانگاهی برسانم . من قول دادم که زود برگردم و او اجازه داد که بروم .

 

من به کلیسای دهکده رفتم که یک بطری آب مقدس تهیه کنم . که اگر تصویر بانو را در غار دیدم به سویش آب بپاشم . وقتی به آنجا رسیدیم سه نفری زانو زدیم و تسبیح به دست شروع به دعا کردیم . من تازه یک دور تسبیح گفته بودم که دوباره همان بانوی زیبا را دیدم . بعد شروع کردم به پاشیدن آب مقدس به سوی بانو . و این جملات را می گفتم که اگر از سوی خدای قدیس هستی بمان و اگر نه باید بروی . بانو در حالیکه خم می شد به من لبخند می زد . و هر چه بیشتر آب به سویش می پاشیدم او هم بیشتر لبخند می زد و سرش را به علامت تعظیم خم می کرد . من ترسیده بودم و با سرعت هر چه تمامتر آب به سویش می پاشیدم تا این  که  آب بطری تمام شد و من با تسبیحم شروع به دعا کردم . همین که یک دور تسبیح را گرداندم منظره بانو محو شد و ما به خانه و دعای شبانگاهی برگشتیم . این دومین دیدار من با بانو بود .

  

18  فوریه  1858

  

سومین مرتبه ،  پنج شنبه بعدی بود . در این بار سوم ، بانو با من حرف زد . من با چند نفر از بزرگسالان دهکده رفته بودم . که به من گفته بودند که قلم و کاغذ با خودم ببرم و از او بخواهم اگر حرفی برای گفتن دارد محبت کند و  روی کاغذ بنویسد . من این درخواست را از بانو کردم و او لبخند زد و گفت لازم نیست گفته هایش را بنویسد . و بعد از من خواست که اگر می توانم برای پانزده بار به ماسابیل بروم . او همچنین به من گفت که در این دنیا مرا خوشبخت نمی کند ولی در دنیای دیگر می تواند به من قول خوشبختی بدهد .

 

دیدارهای سوم الی چهاردهم

 

به تو قول نمی دهم که تو را در این دنیا خوشبخت کنم ولی در دنیایی دیگر آری ...

 

این همان کلماتی بود که مادر مقدس در سومین دیدار در  18  فوریه  1858  به برنادت گفت و این یک دورنما و پیشگویی بود از زندگی برنادت . و قولی بود که مادر مقدس به برنادت داد و اراده بانوی بهشتی ما چنین صورت گرفته بود  . برنادت در مقابل خواسته بانو با رضایت سر تعظیم فرو آورده بود .

 

شادمانی  که به برنادت قول داده شد فقط برای زندگی پس از مرگ نیست . این شادمانی است که به  تمام افراد بشر که همواره در دعا هستند داده می شود . افرادی که مدام کلمات مقدس را تکرار می کنند تا عمیقا با جان و روحشان عجین شود . کسانی که اسما آسمانی را با تمام وجود تکرار می کنند و عمیقا در معنای آن تفکر می کنند و عمق معنای آن را درک می کنند . آنهایی که در حال دعا ، تمرکز فکر و حضور قلب دارند .  و این همان تجربه ای بود که برنادت مقدس به آن دست یافت . زمانیکه در حضور مادر مقدس زانو می زد و از خود بی خود می شد و با تسبیح کلمات مقدس را به زبان می آورد . او با خلوص نیت و با تمام وجود ذکر می گفت و اینگونه بود که توانست عشق را عمیقا بچشد . او با مادر مقدس مکالمه می کرد .  درست مانند دو دوست . خلسه عارفانه برنادت و حالات متحیر کننده اش در غار ماسابی قلبهای تمام نظاره گران را لرزانده بود . همه تحت تاثیر قرار گرفته بودند .  به طوری که جمعیت تماشاچیان در طی چهارمین دیدار به نحو باور نکردنی زیاد  بود .

 

جمعه  19  فوریه  1858

 

هشت نفر از مردم دهکده به اضافه مادر برنادت و مادر خوانده اش  « عمه برنارد »  آمده بودند . در این چهارمین دیدار ، درست  بر خلاف تردید و نگرانی طبیعی آنها ، حالت آرامش و وقار ملکوتی به وضوح  در چهره برنادت  قابل تشخیص بود  . او  شمع تقدیس شده ای را در دستانش نگه داشته بود . و این دست نوشته های اوست از این دیدار :

 

من برای مرتبه چهارم به آنجا می رفتم . من هر روز به غیر از یک روز دوشنبه و یک روز جمعه او را می دیدم . بانو چندین و چند بار از من خواست که به نزد کشیش بروم و از او بخواهم که در این جا یک کلیسای کوچک بسازد و به سوی چشمه بروم و خودم را در آب آن بشویم و همچنین برای گناهکاران دعا کنم . در طی این چهارمین ملاقات بانو سه راز را به من گفت و مرا از بازگو کردن آنها باز داشت  و به من گفت هرگز نباید این اسرار را فاش کنم . من تا به امروز به  قولم وفادار بوده ام .

 

از دست نوشته های برنادت در مورد این دیدار چهارم بر می آید که کانون توجه و تمرکز برنادت بر روی اسرار و پیامهای محرمانه ای است که بانو طی این دیدار برای او گفت . به جز دو مورد نگرانی از عدم ظهور مادر مقدس ، تاریخها اهمیت چندانی برای او نداشته است .

 

شنبه  20  فوریه  1858

  

ملازمین و همراهان این دیدار سی نفر بودند . جمعیت در حالی به دهکده بازمی گشتند که شدیدا متحیر و دگرگون شده بودند و حال و هوای غار گمنام ماسابی یک جو حیرت انگیزی از صلح و آرامش بوجود آورده بود . « پدر پن » معاون کشیش دهکده در مورد حظ و شادمانی بی نظیر برنادت در ماسابی از او سوال کرد . او چنین جواب داد :

  

وقتی که بانو را دیدم من اصلا دیگر در این دنیا نبودم و به اینجا تعلق نداشتم . زمانی که او ناپدید شد و خود را  اینجا یافتم ، متحیر شدم .

 

یکشنبه  21  فوریه  1858

 

 بیش از صد نفر از مردم حاضر شده بودند .  پلیس ، ماسابیل را تحت نظر داشت . آنها جمعیت را شمارش کردند و به خاطر اوضاع به وجود آمده احساس خطر کرده بودند . رئیس پلیس « جکومت »  برنادت را احضار کرد . از او بازخواست کرد . تهدیدیش کرد و نهایتا فرانچسکو سوبیرو  پدر برنادت را دستگیر کرد و به او گفت اگر مایل نیست دوباره به زندان برود باید ضمانت بدهد که شلوغی و ازدحام فروکش می کند و قائله تمام می شود . ناراحتی برنادت ، خانواده اش را نگران کرده بود و مادرش می گفت که برنادت دختر راستگو و درستی است .

متن زیر دستنوشته های خواهر ماری برناده در مورد اولین بازجویی اش است .

  

اولین بازجویی

 

در اولین یکشنبه از دیدارها یک مامور فرمانداری وقتی که داشتم از کلیسا بیرون می آمدم روسری مرا کشید و به من دستور داد که پشت سرش بروم و من هم همین کار را کردم . در راه او به من گفت حتما می دانی که زندان چه جور جاییست ! من فقط ساکت بودم و گوش می کردم . ما به دفتر رئیس پلیس «جکومت» رسیدیم .

 

 

پورتره جكومت

 

 او مرا به تنهایی به یک اتاق برد و مرا روی یک صندلی نشاند بعد یک قلم و کاغذ دستش گرفت و از من خواست که شرح دهم که در ماسابیل چه اتفاقی افتاده . و من هم این کار را کردم . بعد از نوشتن چند خط از گفته های من ، او مواردی را نوشت که من نگفته بودم و مواردی را از خودش اضافه کرد . بعد به  گفت که متن را برایت می خوانم که ببینی اشتباهی نداشته باشد .  من با دقت  گوش کردم . بعد از اینکه چند خط اولی را خواند  دیدم که متن اشتباهات زیادی دارد و فورا گفتم که آقا من اینها را نگفتم . بعد او عصبانی شد و فریاد زد چرا همین ها را گفتی . ما برای دقایقی جر و بحث کردیم و وقتی دید که اشتباه کرده و من بر روی گفته های پافشاری می کنم رفت و دقایقی بعد بازگشت و دوباره شروع به خواندن متنی کرد که گفته های من نبود و من مرتب گوشزد می کردم که اینها سخنان من نیست و این تکرار مکررات برای مدتی طولانی ادامه داشت و من چیزی حدود یک ساعت یا یک ساعت و نیم معطل شدم . گهگاهی صدای لگد زدن به در را می شنیدم . صدای مردانی به گوش می رسید که فریاد می زدند که اگر او را بیرون نفرستید در را می شکنیم . وقتی که موقع رفتن من شد رئیس پلیس مرا به سمت درب راهنمایی کرد . در آنجا پدرم را دیدم که بی صبرانه منتظر است و مردمی که از دم در کلیسا تا فرمانداری مرا همراهی کرده بودند . و این اولین باری بود که من بازداشت شدم و مجبور شدم در حضور مقامات ظاهر شوم .

  

دوشنبه  22  فوریه  1858

 

 برنادت به خاطر ممنوعیت پدرش به ماسابیل نرفت و با ناراحتی به مدرسه رفت . اما در بعد از ظهر همان روز یک نیروی قوی و مقاومت ناپذیر او را به سوی ماسابیل کشید. او به غار رفت  اما هیچ ظهوری صورت نگرفت .

  

سه شنبه  23  فوریه 1858

 

برخلاف دستور رئیس پلیس «جکومت» برنادت برای دیدار هفتم  به ماسابیل رفت . جمعیت مختصری از مردم گرد هم آمده بودند که در میان آنها چند تن از افراد برجسته دهکده هم بودند . که از روی حس کنجکاوی آمده بودند و می خواستند ساده لوحی و زود باوری مردم به اصطلاح کلاس پایین را مسخره کنند .  یک کشیش ناشناس ، آقای استرید  مامور مالیات و چند نفر از افراد عادی  به چشم می خوردند . او را کشیش دهکده پدر پیرامل فرستاده بود که ببیند چه اتفاقاتی در آنجا رخ می دهد . به صلاح دید پدر پیرامل ،  او  و « دوفو » ( عضو عالی رتبه دادگاه)  و مامورانش  از پادگان و سایر افراد والامقام دهکده ، آمده بودند که شاهد این کارناوال « ماردی گرا » باشند .

 

 ( برای کاتولیک ها « ماردی گرا » روز پیش از چهارشنبه توبه است که روز جشن و و رژه و کارناوال است. )

 

ولی به جای دید منفی و ایجاد افتضاح و مغشوش کردن جو  ، به شدت تحت تاثیر قرار گرفتند و متحیر شدند . دیدن برنادت در حال دعا و خلسه عارفانه آنها را دگرگون کرده بود و آنها اعتقاد پیدا کردند و در ردیف شاهدان و باور کنندگان رویتها قرار گرفتند !

 

بله ، اتفاقاتی در ماسابیل در حال شکل گیری بود و حالا حالاها قصد توقف نداشت . خوک دانی ماسابیل می رفت که به غاری مقدس تبدیل شود . مکانی که مقدر بود دهکده لورد را به یک شهر زیارتی مهم و یک پایتخت مذهبی تبدیل کند . ریشه های پیام توبه و دعا و نیایش در این دهکده در حال پایگیری بود .و روز به روز گسترده تر می شد .

 

 

 

«برنادت در حال خلسه »

 

یک نقاش اظهار می کند که این پورتره در حال خلسه و رویت مادر مقدس از برنادت کشیده شده . این نقاشی هیچ امضا و نشانی  در پایینش ندارد . فقط این کلمات تقدیمی در پایین آن به چشم می خورد

 

To the Countess of Geoffre, Lecomte de Noüy

 

این تابلو توسط  " کنت دی سرتین " به موزه برنادت در نورز اهدا شده . وی این تابلو را از مادرش دریافت کرده و او نیز به نوبه خود  از والدینش گرفته است . رنگها در این پورتره ثابت نیست و محو شده است .

  

چهارشنبه  24  فوریه 1858

 

 250  نفر اطراف برنادت را دوره کرده بودند و تمام فضای مابین « رودحانه گیو » و تخته سنگ ماسابیل اشغال شده بود .

 

 

محل غار ماسابي با فلش مشخص شده .  پشت غار محل باسيلكاي حضرت مريم 

 

 گرد غم و اندوه و اشک چهره برنادت  را در بر گرفته بود . پیام و رسالت مهمی که در این روز در غار ماسابیل داده شد بارها و بارها در ماسابیل و شهر لورد تکرار  شد .

 

 توبه ... توبه ... توبه  ...

 برای بخشایش  گناهکاران دعا کنید .

 

و مردم در ماسابیل دعا کردند . مردم زودتر از هر روز آمده بودند . در سرمای زمستان و ساحل رودخانه گیو دعا می کردند و سرمای هوا آنها را ناراحت نمی کرد و از دعا و نیایش و حضور در ماسابیل راضی و خرسند بودند .

  

جوشیدن چشمه آب شفا بخش

پنج شنبه  25  فوریه  1858

  

نیروی پلیس جمعیتی بالغ بر  350  نفر را ثبت کرد . جمعیت بی صبرانه و مشتاقانه منتظر آمدن برنادت بودند بلکه بتوانند حالت اکستازی و خلسه را در چهره اش از نزدیک نظاره کنند . بر خلاف  هوای خوب روزهای قبل ، هوای سردی بود و متاسفانه باران در حال باریدن بود . باران و مه همه جا را فرا گرفته بود که برنادت آمد . برنادت سربندش را در آورد شمع را روی زمین گذاشت به طرف رودخانه گیو رفت و دوباره برگشت  زانو زد و بالاخره چهار دست و پا شد و چهار دست و پا به طرف پشت غار ماسابیل رفت . به طرف سمت چپ تخته سنگ ماسابیل .

 

بانو به من گفت که من باید بروم و از آب چشمه بنوشم و خودم را در آن بشورم . در حالی که چشمه ای نمی دیدم به طرف رودخانه رفتم . بانو گفت آنجا نه ... و سپس با اشاره انگشت به من نشان داد که باید به زیر تخته سنگ بروم . من به آنجا رفتم و یک گودال آب دیدم که بیشتر شبیه آب و گل بود . و آب آن آنقدر کم بود که من به سختی می توانستم مقدار اندکی از آن را در گودال دستم جمع کنم . با این حال من اطاعت امر کردم و با انگشتانم شروع به کندن گودال کردم . بعد از این کار موفق شدم مقداری آب جمع کنم . آبش آنقدر کثیف بود که من سه مرتبه آن را تف کردم . و در بار چهارم موفق شدم آن را بنوشم . بانو از من خواست از علفهایی که همان جا نزدیک چشمه بود بخورم . فقط یک مرتبه . و من علت آن را نفهمیدم . سپس منظره بانو غیب شد و من به خانه بازگشتم .

 

 چشمه آب رودخانه گيو

 

دیدار نهم نقطه اوج و ما حصل پیام لورد به شمار می آمد . آبی که از دل غار ماسابیل می جوشید و با گل و لای آغشته بود می رفت که معنایی عمیق و غیر قابل تصوری پیدا کند . این آب صرفا آبی نبود که به مرور پالوده می شود و گاهی شفاهای معجزه آسایی ایجاد می کند . این آب نشان رمز آلود و پر معنایی بود از آبی که به همراه خون از پهلوی عیسی مسیح جاری شد . همان  خونی که با نیزه های سربازان در پهلوی مسیح ایجاد شده بود ! یک ترادف و انطباق پر معنا ! زیرا  درست در همان زمان در مدرسه کاتولیک ،  درسهای مصائب مسیح تدریس می شد . شرح مصیبتها و رنجهایی که عیسی مسیح متحمل شده بود . برنادت بدون اینکه خودش بداند داشت رنجهای مسیح را برای گناهکاران نمایش می داد. ولی همان طور که برنادت داشت معنای پیام مهم بانو را درک می کرد و به کنه آن پی می برد ، افراد معدود و انگشت شماری مانند « ماری پایل هس  » وخامت اوضاع را در می یافتند  . برنادت تحت تاثیر قرار گرفته بود و گرد غم بر صورتش نشسته بود .

 

  « پیاهس » در یادداشتهایش چنین نوشته است :

 

چهره برنادت دگرگون می شد و غم و نگرانی در چهراش موج می زد  . تو گویی غم همه عالم را در سینه دارد .

 

ولی اکثر افراد بی رحمانه رفتار کردند .و بی مهری کردند . درست مانند کسانی که در روز جمعه مقدس  مسیح را رها کردند .  و به او نارو زدند .همانهایی که در همین چند روز قبل او را تحسین می کردند و به او عشق می ورزیدند !

 

 وقتی برنادت زمین گلی ماسابیل را چنگ می زد و علفهای تلخ را می جوید ، دوستان و حامیانش یکی یکی ایمانشان را نسبت به او و ادعایش از دست می دادند . درست مانند دوستان مسیح که نفهمیدند که :

 "  مسیح  به خاطر ما بود که رنجهایمان را بر دوش می کشید و  ما  مسبب همه مصائب او بودیم "  .

در حالی که آنها با او زندگی می کردند و او سعی می کرد که این مهم را به آنها بفهماند . در شب جمعه مقدس و در شام آخر، عیسی ،   قرص نانی را نشان داد و گفت

 

 " این بدن من است که آن را برای گناهکاران می بخشم . "

 

 و یک فنجان شراب را گرفت و گفت

 

 " این خون من است که برای تمام بشریت جاری می شود " .

 مسیح سه بار از خدای پدر درخواست کرد که این را از من بپذیر . او خود را تسلیم خدا کرد . مسیح عشق و دلسوزی بی پایانی به گناهکاران داشت و همین باعث شد که بتواند رنجهایش را تاب بیاورد . او بره بی گناه خدا بود که برای رستگاری جهانیان ،  قربانی شد . و گناهان عالم را به دوش کشید .

 

 

برای کسانی که چشمهایشان را گشوده بودند و گوشهایشان را به روی حقایق باز کرده بودند ، معنی رفتارهای برنادت و  خزیدن او در میان گلها ، و جویدن علفهای هرز تلخ مزه ، روشن بود . در طی دیدار نهم مصائب و رنجهای مسیح توسط برنادت به نمایش گذاشته شد . بدون اینکه خودش این را بداند  . وقتی مریم مقدس از او خواست که برای گناهکاران شفاعت کند  و دعا کند ،  برنادت ،  موج اندوه و غم را در چهره او مشاهده می کرد . و  متعاقب آن ، حالت غمگینی و نگرانی برای اوضاع رقت انگیز گناهکاران در وجودش شکل می گرفت . برنادت در تمام طول زندگی کوتاهش همواره به ژرفنای این راز ، متفکرانه می اندیشید و درکش را نسبت به این مهم ، عمیق تر می کرد . رحم و دلسوزی او برای گناهکاران بیچاره روز به روز عمق می گرفت و همواره برای گناهکاران دعا می کرد .

ادامه دیدار  25  فوریه ...

 

 برنادت که در میان گلهای ماسابیل می لولید بالاخره از جا برخاست . وقتی رو به سوی جمعیت متحیر و شوک زده کرد ، صورتش غیر قابل شناسایی شده بود . چهره اش با گل آغشته شده بود و مشغول جویدن یک دسته علف بود که از زمین ماسابیل کنده بود . تعجب و حیرت حاضران کم کم جای خود را به خشم و طعنه و ریشخند می داد . بعضی از مردم ترسیده بودند . این خبر روز بعد در روزنامه ها تیتر شد و جراید با عصبانیت عنوان کردند که

 

 همه فریب خوردند . جای اصلی برنادت در تیمارستان است

 

در همان روز و در دیدار نهم" عمه برنارد " سیلی محکمی به گوش  برنادت زد و او را به لی کاچوت فرستاد . و همان طور که برنادت از میان مردم عبور می کرد همه مسخره اش می کردند و برایش هو می کشیدند .

 

مامور مالیات آقای استرید نوشته است

 

 دانست که باید طعنه و کنایه های همکارانش را تحمل کند . آنها از اینکه با دستهای خود ، خودشان را به میان چنین بلا و بدبختی انداخته اند و مضحکه خاص و عام شده اند عصبانی بودند و برنادت را به عنوان موجود پست و تازه به دوران رسیده ای کثیف می دانستند . این اصطلاحی بود که  مردم شهر می گفتند  . یاد آورنده صورت برنادت دیوانه در حالی که با گلهای خوکدانی ماسابیل آغشته شده ! قدرتهای محلی متوجه تغییر جو و حال و هوای دهکده شدند و سریعا وارد عمل شدند . در بعد از ظهر همان روز برنادت به نزد « آقای دوتور »  مامور کل جرایم امپراطوری احضار شد . و این همان فردی بود که پدر برنادت را به زندان انداخته بود .

 

برنادت برای دو ساعت تمام سر پا در حضور او ایستاده بود و مادرش هم در کنارش حضور داشت . یک دختر بچه چهارده ساله مجبور بود یک بازجویی سخت و بی رحمانه را تاب بیاورد . از او سوال و جواب شد ،  مورد اتهام قرار گرفت ، ملامت و سرزنش شد  و با هر روش ممکن و هر نوع نیش و کنایه ای  مورد تهدید قرار گرفت . سرانجام مادرش از شدت ترس و  وحشت تاب نیاورد و غش کرد . بازپرس همچنان بر ادامه ماموریتش مصر بود . اما بالاخره یک صندلی برای نشستن به آنها داد

 

این دست نوشته های برنادت در مورد دومین بازجویی است :

 

همان هفته رئیس پلیس همان مامور قبلی را نزد من فرستاد که به من بگوید باید ساعت شش بعد از ظهر برای بازجویی در دادگستری آماده باشم . من با مادرم رفته بودم و آنها از من سوال کردند چه اتفاقی در غار ماسابیل افتاده ؟ من شرح ماجرا را گفتم و او هم نوشت و بعد آن را برای من خواند . چیزی که باید گوشزد کنم این است که درست مانند بازجویی قبلی  او یادداشتهایی نوشته بود که من نگفته بودم . بعد من به او گفتم آقا من این چیزها را نگفته ام . او با اصرار می گفت که هیمن ها را گفته ای و تنها جوابی که داشتم این بود که نگفته ام . بعد از اینکه برای مدتی با هم بحث و  مجادله کردیم او قبول کرد اشتباه کرده و به خواندن متن ادامه داد  که پر بود از اشتباهات و چیزهایی که من نگفته بودم . و گوشزد می کرد که یادداشتهای قبلی با گفته های امروز من همخوانی ندارد . و من گفتم که در بازجویی قبلی هم دقیقا همین اظهارات را کرده ام و اگر رئیس پلیس اشتباه کرده باشد مسلما برای خودش بد خواهد بود . بعد او از همسرش خواست که دنبال یک مامور پلیس و رئیس زندان بفرستد و از رئیس زندان بخواهد که یک شب حبس برای من را تصویب کند و مرا یک شب زندانی کند . مادر بی نوایم مرتب گریه می کرد و گاه گاهی به من نگاه می کرد . و وقتی شنید که آنها می خواهند ما را آن شب زندانی کنند اشکهای بی قرارش شدت گرفت . و من به نوبه خودم او را دلداری می دادم و به او می گفتم اتفاقی نیفتاده آنها دارند ما را به زندان می برند در حالی که ما جرمی مرتکب نشده ام و صدمه ای به کسی نزده ایم . بعد مامور رفت که جواب بگیرد و بیاید و مادر بی نوایم از ضعف و خستگی می لرزید و رئیس پلیس یک صندلی به ما تعارف کرد و مادرم که می دانست باید دو ساعت سر پا بایستد صندلی را گرفت و نشست . من هم از دادستان تشکر کردم ولی ننشستم و  روی زمین نشستم . مردم در پشت در منتظر بودند و وقتی دیدند کار ما خیلی طول کشیده با لگد به در می زدند . با اینکه مامور دم در بود اما قادر به کنترل اوضاع نبود و دادستان هر از چند گاهی سرش را از پنجره بیرون می آورد و به آنها می گفت ساکت باشند . ولی مردم به او می گفتند که باید ما را بیرون بفرستد در غیر این صورت دست از لگد زدن بر نخواهند داشت . و مردم دست از شلوغ کاری برنداشتند . به هر حال او تصمیم گرفت که بگذارد ما برویم . و از ما ضمانت گرفت و اوضاع تا فردا به حال معلق باقی ماند .

 

 

برنادت سوبيرو

 

آخرین دیدارها ( ملاقاتهای پانزدهم الی هجدهم )

 

چهارده تا از دیدارها گذشته بود و بانو هنوز نام و هویتش را بر ملا نکرده بود و با اسرار از برنادت می خواست که در میان گل و لایها بخزد و از علفهای تلخ مزه بخورد و به وسیله جمعیت بی ایمان تحقیر شود و هنوز بر درخواستش مبنی بر ساخت کلیسا در ماسابی مصر بود . شهر کوچک به شدت تحت فشار بود . اوضاع شدیدا بحرانی بود و موجی از هیجان و هیاهو کل دهکده را در بر گرفته بود . به نظر می رسید که دخترک چهارده ساله اوضاع شهر را حسابی آشفته کرده است .

 

پیام توبه و دعا برای گناهکاران به آنان که دلهای پاکی داشتند و قلبهای های خود را به روی بانو گشوده بودند ، آموخته بود که فقری بالاتر و به مراتب بدتر از فقر مادی هم وجود دارد !

 

 برنادت به شخصه در میان فقیرترین کودکان دهکده بود . چشمه آب شفا بخش خود به تنهایی بزرگترین نشانه و معجزه بود ! افراد زیادی به واسطه آن ایمان آوردند و دگرگون شدند .

 

و بعد چه اتفاقی افتاد ؟ پس از سه هفته زندگی یه روال عادی بازگشت . ایمانداران هنوز در غار ماسابی گرد هم می آمدند . ولی برنادت در آنجا حضور نداشت . او مشغول مطالعه تعلیمات مذهبی اش بود و داشت برای اولین مراسم عشای ربانی اش آماده می شد . در اولین ساعات بامدادی روز  25  مارس ، برنادت با یک الهام  آشنای دورنی از خواب برخاست و نیرویی ناشناخته او را دوباره به سوی میعادگاهش با مریم مقدس و به ماسابی فرا  می خواند . این یک ندایی بود که برنادت توانایی مقابله با آن را نداشت . روز بسیار مهمی بود . روز عید تبشیر بود و کلیسا مشغول برپایی مراسم بود . روزی که مریم مقدس در خانه فقیرانه اش در ناصره  پیام مهمی را دریافت کرد . روزی که فرشته ای بر مریم مقدس ظاهر شد و به او بشارت داد که مادر منجی خواهد بود .

 

 

 

 پنج شنبه  25  مارس  1858

 

 برنادت با شادی زاید الوصفی به ماسابی و دیدار بانو شتافت  . از آخرین باری که بانو را دیده بود سه هفته تمام می گذشت و او حتی نمی دانست که آیا دوباره او را خواهد دید یا نه . این بار او مصمم بود که حتما نام بانو را بفهمد . در این صورت او بالاخره  می توانست نام بانو  را به کشیش دهکده بگوید .  

 

 برنادت ذاتا دختر سرسخت و سمجی بود و این بار سوالش را برای چهار مرتبه تکرار کرد . همان سوالی که بارها و بارها پرسیده بود ...

 

 آیا می تونم از شما خواهش کنم که محبت کنید و نامتون رو به من بگید ؟

 

 برنادت این دفعه موفق شد پاسخ سوالش را بگیرد

 

   من باکره باردار هستم

 

                         que soy era Immaculada Councepciou 

 

شرح ماجرا را از زبان خود برنادت بشنویم .

 

من برای چهارده بار هر روز به آنجا می رفتم و هر بار از او سوال می کردم شما کیستید ؟ و بانو همیشه در برابر این سوال من لبخند می زد . بعد از آن چهارده بار من یک روز برای سه مرتبه متوالی از او سوال کردم که شما کی هستید ؟ بانو فقط خیلی زیبا به من لبخند می زد . در آخر من برای بار چهارم از او سوال کردم . بانو در حالی که بازوانش آویزان بود لبخندش را متوقف کرد و چشم به آسمان دوخت . دستهایش را روی سینه اش جمع کرد و گفت

  

 من باکره باردار هستم

 

سپس من به نزد کشیش دهکده برگشتم و به او گفتم که بانو  می فرمایند که من باکره باردار هستم . کشیش از من سوال کرد آیا صد در صد مطمئن هستی . من پاسخ دادم بلی . و من برای اینکه آن را فراموش نکنم تمام راه را تا خانه آن کلمات را با خودم تکرار کرده ام ! ..

 

برنادت برای احترام و به عنوان هدیه شمعی را بین دو سنگ جای داد . به عنوان نشانی از دعا و مناجات . او  سپس به سوی خانه شروع به دویدن کرد . در حالی که تمام راه را تا خانه می دوید مرتب و پی در پی آن کلمات دشوار را با خود زمزمه می کرد که فراموشش نشود . البته این کلمات با لهجه محلی او گفته می شد و کاملا غریب و ناشناخته بود !

 

 

 que soy era Immaculada Councepciou

 

پدر پیرامل گفت که بانو نمی تواند یک چنین نامی داشته باشد . او گفت

 

 تو حتما اشتباه می کنی .آیا تو معنی این کلمات را می دانی ؟

 

پدر پیرامل خیلی  آشفته بود قادر به صحبت کردن نبود . او فورا برنادت را برگرداند . و ماری برناده  بدون اینکه معنای کلمات  را بداند رفت . فقط بعدا در بعد از ظهر همان روز به او گفته شد که معنای آن کلمات مادر مقدس است .

 

آن روز بعد از ظهر پدر پیرامل برای اسقف نامه ای نوشت و در آن عنوان کرد که برنادت  هرگز نمی تواند این کلمات را از خودش اختراع کرده باشد  .

 

کلیسا چهار سال پیش اعلان کرده بود که مریم مقدس باکره حامله است . این کلمات مطمئنا برای برنادت ناشناخته بود . زیرا در تعلیمات مذهبی خیلی سربسته با او صحبت شده بود و چنین آموزشی به او داده نشده بود و او حتی سواد خواندن و نوشتن نداشت . برنادت به دلیل ضعف جسمانی و بیماری و همچنین فقر و تهیدستی خانواده اش دچار عقب افتادگی تحصیلی شده بود و مجبور بود تعلیماتش را در کلاس درس کودکان خردسال بگذراند . او در آن هنگام مشغول مطالعه تعلیمات مذهبی بود که بتواند اولین مراسم عشای ربانی را به جای آورد . و این تکلیفی بود که  کودکان شش و هفت ساله و کوچتر از او انجام می دادند ! و جزو دروس کودکان شش ساله بود .  

 

بعد از اینکه بانو اعلان کرد که باکره حامله و همان مادر مقدس  است دو ظهور دیگر در پیش رو بود که باید رخ می داد .   شهر لورد در یک آشوب و نا آرامی عجیبی بود . افراد آشوبگر و کاذبین ظهورات مادر مقدس  یک بلوا و هیجانی در شهر لورد بر پا کرده بودند . در نهایت اسقف هم وارد عمل شد و اعمال سواستفادگران را تقبیح کرد . قدرتهای غیر نظامی برای ایجاد نظم اطراف غار ماسابی را حصار کشی کردند و رفت و آمد به محل را ممنوع کردند .

 

 

 

  غار ماسابی

 

 حصار غار به کرات خراب شد و دوباره تردد در  ماسابی  آزاد شد . در این اثنا  برنادت هم به زندگی آرام و ساکتش بازگشت . بعد از ملاقات هفدهم خانواده سوبیرو زندان لی کاچوت را ترک کردند .

 

 در سوم ژوئن ،  برنادت بدون هیچ آگاهی نسبت به این که آیا دوباره بانو را خواهد دید یا نه اولین عشای ربانی اش را به جا آورد .  برنادت حقیقتا احیا کننده پیام توبه بود . پذیرفتن ملاقات کنندگان به طرزی خستگی ناپذیر و بمباران سوالات پی در پی و تکراری  و شرح صد باره و هزار باره وقایع به درستی او را از تکالیف درسی اش عقب انداخته بود و تاثیر بدی هم روی سلامتی اش گذاشته بود .

 

چهارشنبه7  آوریل  1858

 

سه روز پس از روز عید پاک ، برنادت دوباره یک کشش عمیق درونی برای رفتن به سوی غار ماسابی در خود حس می کرد . او با یک شمع در دستش به غار رفت . جمعیت عظیم همیشگی طبق معمول  در صفوف منظم گرد هم آمده بودند و به محض اینکه برنادت به خلسه روحانی فرو رفت همه ساکت شدند . همه در سکوت مطلق بودند تا اینکه دکتر دوزوس با سر و صدا جمعیت را هل می داد تا خودش را به کنار برنادت برساند . او همیشه آدم شکاک و دیرباوری بود و حالا به نام علم وارد عمل شده بود . شمع بزرگی که برنادت در دست داشت سوخته بود و کوچک شده بود و برنادت آشکارا فتیله شمع را در دستش نگه داشته بود .

 

 

دكتر دوزوس

 

دکتر دوزوس شاهد بود که شعله های شمع برای چیزی حدود ده دقیقه بر روی انگشتان برنادت می تاخت و زبانه می کشید  . بعد از اینکه برنادت از حال خلسه خارج شد دکتر دوزوس انگشتان او را معاینه کرد و در کمال حیرت دید که انگشتانش کوچکترین آسیبی ندیده و کمترین اثری از سوختگی روی پوست دیده نمی شود .او در حال خلسه اصلا متوجه نشده بود که شعله های آتش شمع بر روی انگشتانش می وزد . از آن زمان دکتر دوزوس تبدیل شد به یکی از پشتیبانان پر و پا قرص  و تاییدکنندگان تند و تیز ظهورات مریم مقدس و خود به تنهایی گواه بزرگی برای صدق ادعای دخترک به حساب می آمد . او فورا به دفتر آقای جکومت عضو عالی رتبه دولت رفت تا گزارشاتش را به ثبت برساند .

 

به نظر می رسید که برنادت خیلی بیشتر از گذشته در مشاهدهاتش ذوب شده بود . نگاه او به  سوی بانو میخکوب شده بود .  غرق در یک حال ملکوتی بود .به نظر می رسید که شدیدا تحت تاثیر مشاهداتش قرار گرفته بود . او کاملا در خلسه بود .

 

چهره واقعی برنادت مقدس

 

  من در آنجا شاهد و ناظر صحنه .بودم همانطور که دیگران هم شاهد بودند . متن زیر  واقعیتی که در صدد بازگو کردن آن هستم .

 

 برنادت در حالی که زانو زده بود تسبیحی در دست چپش داشت و با شور و حرارت مشغول ذکر و دعا بود و در دست راستش یک شمع تقدیس شده بزرگ و فروزان نگه داشته بود . دختر بچه در حالی که می خواست بر روی زانوهایش بلند شود ناگهان متوقف شد و دست چپش را به دست راستش پیوند داد . شعله های شمع بزرگ دقیقا از میان انگشتانش می گذشت . با وجود آنکه شعله های شمع با یک نسیم ملایم و فروزانی می وزید ولی هیچ اثری بر روی پوست دختر بچه ایجاد نکرده بود . من از مشاهده این پدیده عجیب حیرت زده شده بودم و در همان حال اجازه مداخله به کسی را ندادم . خودم چیزی حدود یک ربع ساعت با دقت این منظره را مشاهده می کردم و مشغول مطالعه پدیده بودم . در این زمان برنادت در حالی که هنوز در حال خلسه عرفانی بود و دستهایش را از هم جدا می کرد  بلند شد و به قسمت فوقانی غار رفت . شعله شمع دیگر با دست چپش تماسی نداشت . برنادت مناجاتش را به پایان رساند و آن حالت شکوه  ملکوتی از چهره اش محو شد . زمانی که برنادت بلند شده بود و در صدد بود که ماسابی را ترک کند من از او خواستم که دست چپش را به من نشان دهد . من با دقتی بیش از گذشته دستش را ملاحظه کردم و کوچکترین رد و اثری از سوختگی بر روی پوست انگشتانش مشاهده نکردم . بعد من از شخصی که شمع را در دست داشت خواستم که آن را دوباره روشن کند و به دست من بدهد . من چندین بار متوالی شمع را روی دست چپ او گرفتم ولی او در حالیکه می گفت " شما دارید من را می سوزانید . " فورا دستش را می کشید من این واقعیت را صرفا همان گونه که مشاهده کرده ام ثبت کردم و هیچ تفسیری روی آن نمی کنم .  خیلی از اشخاصی که آنجا حضور داشتند می توانند گفته های مرا تایید کنند

 

                                                                                دکتر دوزوس

 

جمعه  16  جولای  1858

 

 پیرو دستور اسقف اعظم و ممنوعیت قدرتهای غیر نظامی برنادت در آرامش بود و به دور ازهمهمه و  آشوب بود . در روز عید مریم مقدس در کوه کارمل ، یک کشش  عمیق درونی برای بار آخر برنادت را به سوی ماسابی فرا می خواند .

 

 

 

   کليسای لورد که به دستور مريم مقدس ساخته شد

 

 درب غار اکنون مسدود شده بود و اطراف ماسابی حصار کشی شده بود  . ندای غیبی و آن کشش دورنی ، غیر قابل مقاومت بود و برنادت را به سوی ماسابی فرا می خواند و او از دور در آن سوی رودخانه و در چمنزار بانو را می دید .

 

من حس می کردم که در غار هستم . درست در همان مسافت همیشگی و به همان نزدیکی . تمام آنچه که می دیدم فقط بانو بود ... او زیباتر از هر بار به نظر می رسید و درخشانتر از همیشه می درخشید .

 

  

در ساعت هشت بعد از ظهر برنادت و مریم باکره آخرین ملاقاتشان را در سکوت و در  میان انبوه جمعیت داشتند . او بانو را از فاصله چند صد یاردی از آن سوی رودخانه می دید و همچنان حس می کرد که بانو درست در جلوی رویش هست .

 

 


+نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت14:18توسط علیرضا وطن ایمان | |